نخستین روزی که پا به اینجا گذاشت، چنان مرغک خیسی که از غم پا گرفته باشد در خودش می‌لرزید.

چشمان درشت و قشنگش درست مانند ابرهای بهاری، خیس و قرمز بود. مشخص بود برای این که مادر راضی‌اش کند که از خانه بیرون بیاید بسیار گریه کرده بود.

حالا ما بودیم و یک دختر ۱۳ساله که از ترس حتی به‌سختی و با لکنت حرف می‌زد. بهار؛ بهاری که سرنوشتش، بهاری رقم نخورده بود.

مانده بودم بین دوراهی اصول مشاوره یا اصل انسانیت که در آغوشش بگیرم یا نه. در نهایت با تردید، یک‌قدم جلو رفتم که خودش را پرت کرد در آغوشم. انگار آهوی کوچکی باشد که از چنگال وحوش رمیده و دنبال پناهی قوی می‌گردد.

کمی که گذشت آرام خودش را عقب کشید. چشمانش را با دستمال پاک کرد و با همان صدای گرفته و معصوم ولی لرزان، شروع کرد به تعریف‌کردن ماجرای تلخی که تحمل آن برای قلب کوچکش بیش از اندازه، ‌بزرگ بود…

پدرش سال‌های زیادی درگیر مصرف روان‌گردان بود و قلدری. سه‌ساله بود که نصفه‌شب‌ها پدرش بر اثر ناهوشیاری از خواب بیدارش می‌کرد و تا سرحد بیهوشی کتکش می‌زد فقط برای آن که خرده پول‌های قلکش را بگیرد و خرج خرید نیازش کند و دست‌وپازدن‌های مادرش، کاملاً بی‌فایده بود.

مردی که منطقه‌ای از دست گردن‌کلفتی‌هایش در عذاب بودند مگر با ضجه و مویه‌های طفلی سه‌ساله آرام می‌گرفت؟

روزها و سال‌ها به همین منوال طی شده بود تا این که یک روز عصر درنهایت، مادر، عزم خود را جزم می‌کند؛ دست دلبندش را می‌گیرد و از خانه می‌گریزد و برای همیشه ترس پیداشدن را به جان می‌خرد.

قلاب پناهش را می‌اندازد در خانه برادرش تا هم سرپرستی باشد برای دخترش و هم جان‌پناهی برای خودش از دست همسری که حالا خطرناک تَرَش کرده بود. اما آنچه از آن روزها بیشتر از بقیه به‌جامانده بود، ترس و اضطرابی بود که شیره وجود پرطراوت بهار ما را می‌مکید.

به مدرسه نمی‌رفت؛ چون تنها ترسش این بود که پدرش، البته اگر نام پدر برازنده‌اش باشد، پیدایش کند.

اما مشکل فقط این نبود. درد آن جا تا بیخ استخوانمان را فشار داد که فهمیدیم همه این سال‌های خانواده دایی‌اش برای تربیت درست و حذر از کارهای اشتباه، او را به تحویل پدر تهدید می‌کردند و حالا بهار کوچک را خزانِ ترس و وحشت در آغوش گرفته بود…

باید آرام می‌شد وگرنه هیچ کاری از دستمان برنمی‌آمد. می‌دانستم پدرش با وجود اعتیاد شدیدی که پیدا کرده بود امکان کمی داشت دلتنگی و غیرت مجابش کند که پی خانواده‌اش را بگیرد. برای همین با لبخندی آرام و مادرانه و با قاطعیت زیادی مطمئنش کردم که کنارش خواهم ماند و هرگز اجازه نمی‌دهم اتفاقی تهدیدش کند.

این قول اگرچه سخت بود و مسئولیت زیادی داشت؛ اما همه عواقبش را به جان خریدم. نگاه معصومش را موقع آرام‌گرفتن با چه چیزی می‌شد تعویض کرد؟

ترسی که سال‌ها مهمانِ جانش بود حالا شبیه یک هشت پای غول‌پیکر بود که هرکدام از پاهایش را روی یک بخش از زندگی بهارمان انداخته و حالا باید برای قطع‌کردن هرکدامش، تلاشی رستم وار می‌کردیم.

اولین پا، لکنت ناشی از اضطراب زیادش بود که رفته‌رفته با القای آرامش و رفع احساس ترسش بهتر شد. گرچه هنوز هم هرآن یادآور خاطرات پدرش بود، زبانش قاصر می‌شد و کلامش منقطع.

حالا بهار شده بود دختر همه ما. غمش، غصه هفتاد سالمان و خنده‌اش قوت لازمه حیاتمان بود. دوستی‌مان باعث شده بود بر ترسش غلبه کند و حالا باید پای دیگر غول را از جا می‌کندیم: مدرسه!

رفتن به مدرسه برای دخترمان مساوی بود با نگرانی برای پیداشدن توسط مردی که فقط نام مردها را یدک  می‌کشید. حالا اما، آرام شده بود و مطمئن از پشتیبانی ما و وقت آن رسیده بود که به مدرسه باز گردانیمش.

باید طوق محنت و بیم را از گردنش باز می‌کردیم و پروازش می‌دادیم برای صعود در مدارج تحصیلی. راه چاره اولیه، آموزش و جبران مطالب عقب‌افتاده برای امتحانات بود. روزها و ساعت‌ها کنار هم یاد می‌گرفتیم و شوق بهار برای یادگیری این بار دلیلی محکم برای زورافزایی‌مان بود.

هر روز کتاب‌هایش را دستش می‌گرفت و با امید به پیشرفت چند ساعتی را کنارم می‌نشست تا ثابت کند زندگی هنوز دلایل زیادی برای جانزدن دارد.

بهار محکم بود و از ته قلبش می‌خواست شرایط را به نحو بهتری تغییر دهد. هر روز بیش از روز قبل ثابت می‌کرد به دنیا آمده تا مسیری بالاتر از سنش و توانی که به نظر می‌رسید را طی کند. تا ثابت کند ورای هر کمک و دلسوزی، این خویشتن هر انسان است که می‌بایست میل به پیشرفت و رهایی داشته باشد. بهار اینجا بود تا ما تازه بمانیم…

حالا جوانه کوچک ما به مدد تلاش‌هایش توانسته نمرات خوبی در مدرسه کسب کند. سرش را بالا می‌گیرد و برای آینده‌اش تلاش می‌کند. مادرش می‌خندد و قلب ما آکنده است از شادی.

آن چیزی که جامانده، تغییر محل سکونت از خانه برادری است که گرچه سرپناهی است نعمت، برای در بیابان مانده، اما آسیب‌های خودش را دارد. بهار می‌بایست در خانه‌ای آرام‌تر همراه مادرش شاکله زندگی‌اش را پی بریزد تا از گزندهای تربیتی دور بماند.

این کبوتر کوچک و سفید باید دست‌های کودکانه‌اش را از این همه کار منزلی که به‌خاطر جبران ماندنش در خانه دایی می‌کند، بشوید و به‌جای آن قلم و کتاب را میان انگشتانش بفشارد تا زندگی باز جای دلنشین خود را در قلب بهاری‌اش باز کند. + شما می‌توانیم؟

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *