اولین باری که دیدمش اواخر تابستان بود.

در را که باز کرد یک کوه دیدم با وقاری کم نظیر. کم صحبت می کرد و آهسته. قدری از موهای خرمایی رنگش صورتش را پوشانده بود. چهره ای دلنشین داشت اما نگاهی به غایت سرد…

آمده بود تا برای برنامه ریزی کنکورش از ما کمک بخواهد. میدانست که مادرش برای کمک و مشاوره و هر از چندگاهی دریافت بسته های غذایی به ما مراجعه میکند اما سرش را بالا گرفته بود و استقلالش را به رخ میکشید.

رها دختری هجده ساله بود با هجده هزار زخم بر تنی نحیف؛ اما مثل صخره ای که شلاق های موج را تاب آور است، محکم بود. دختری بود حاصل ازدواجی ناموفق، که حالا پدر دائم الخمر و خواهری را که شغلش، عشوه آمدن های خیابانی بود، ترک کرده بود و همراه با مادرش در خانه مادربزرگی زندگی میکرد که از حضورشان اظهار شادمانی نمیکرد. خانه کوچک بود و شلوغ؛ با غر زدن های متوالی زنی سالخورده. بعد از مدرسه، بدون غذا به کتابخانه می رفت و شب ها تا دیروقت در حمام کوچک خانه، زیر اندازی پهن می کرد و درس میخواند…

رها جوانه ای بود میان تخته سنگ های سخت، که سر برآورده بود و قصد رشد داشت.

می آمد، روی صندلی می نشست و زل می زد به من تا برایش تبیین کنم که باید چگونه درس بخواند تا داروسازی قبول شود. قصد کرده بود دارویی بسازد تا اعتیاد را ریشه کن کند. به قدری آرام و بدون واکنش بود که احساس میکردم حرف هایم را نمی فهمد. اما روز بعد همه را مو به مو جامه عمل پوشانده بود… غصه، ساکتش کرده بود اما تسلیم نه!

اواسط زمستان، در یک روز بارانی، رها با یک مانتوی نازک بهاری آمد و درحالی که دست هایش از سرما یخ کرده بود، آخرین برگه برنامه ریزی درسی اش را گرفت و برای همیشه رفت…

ظهر یک روز گرم تابستان آمد. اما نگاهش به‌کرات از سوز زمستان سردتر بود. سن زیادی نداشت. در نگاه‌های اول تفهیم می‌شد که بیشتر از 16 یا 17 سال ندارد. اما قامتش خمیده و صورتش تکیده بود. مشخص بود که محاسن تازه درآمده‌اش را با خشم کوتاه کرده و صورتش را حسابی زخمی کرده بود. سرش را پایین انداخته و ابروانش را چنان در هم گره‌زده بود که گویی تمام دنیا را دشمن می‌پنداشت. با سرعتی آرام اما حرکاتی عصبی، به سمت صندلی‌های انتظار رفت و پشت به مادرش که کمی قبل‌تر آمده بود، نشست. علت قهر و ناراحتی را از مادر جویا شدیم و یک پرونده خاص دیگر در “به‌اضافه شما” باز شد…

مادر خانواده چند سالی می‌شد که به علت اعتیاد همسرش طلاق‌گرفته و راهی خانه کوچک و استیجاری جدیدی شده بود. با سه فرزند دختر و پسر نوجوان که به ترتیب 12،10 و ۱۶ساله بودند و عایدی خانواده از راه نظافت منازل و خدمات به دست می‌آمد. اما ماجرا نه از اعتیاد پدر و نه از طلاق و شرایط بد اقتصادی پیش‌آمده بود. بلکه قهر عباس با دنیای اطراف، تنها به دلیل شکسته‌شدن غروری بود که به دست مادر صورت‌گرفته بود و حالا این زخم، ناسوری شده بود، پذیرای بیماری‌های روحی و جسمی این نهالِ سبزِ خمیده…

# نهال خمیده 2

جدال و اختلاف‌نظر برای هر خواهر و برادری طبیعی است. خصوصاً اگر کمبود والدین احساس شود. اما برای عباس داستان ما، بحث با برادرش به جرم بزرگی تبدیل شد که در نبود مادر، پای همسایه را که از اتفاق صاحب‌خانه هم بود، بدون اجازه، به خانه باز کرد! حالا قاضی شده بود مرد صاحب‌خانه که به خودش اجازه داده بود گوش‌های عباس را بپیچاند و از خانه بیرونش کند تا به‌زعم خود سروصدا را بخواباند.

شب بود و هوا به‌غایت تاریک. عباس پشت درب‌های زنگ‌زده خانه منتظر مادرش نشسته بود تا وقتی از سرکار آمد، شکایت مرد همسایه را پیشش ببرد و حق متجاوز حریمشان را کف دستش بگذارد. اما وقتی مادر آمد، به‌جای پناه و به‌خاطر ترس از بی‌خانه شدن، عباس را کنار زد و از مرد صاحب‌خانه به دلیل مزاحمت، دلجویی کرد و پسرش را با خشم و تنها به سمت خانه پدر روانه کرد…

آن شب وقتی عباس در اتوبوس نشست و از خانه دور شد، در میان دود سیگار و صدای همهمه مسافران نیمه‌شب، تکه‌ای از وجود خودش را در کوچه‌ای جا گذاشته بود که باعث شد دیگر هیچ‌وقت آن آدم سابق نباشد. حالا باید بعد از سال‌ها جدایی از پدر، چه می‌کرد؟

# نهال خمیده 3

پدر با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. پدربزرگ عباس که پس از فوت مادربزرگش مجدداً ازدواج کرده بود، حالا به پسر معتادش اجازه داده بود تا در گوشه‌ای از خانه، طی ایام کند. اما با وجود اموال زیادش نه‌تنها کمکی به بهبود اوضاع پسرش نمی‌کرد که بنا بر نظر همسر، مجوز جولان در خانه را نمی‌داد و پسر فقط اجازه داشت در حمام قدیمی که در حیاط بود، پتویی کهنه و پاره پهن کرده و زندگی را آنجا سر کند.

حالا عباس باید کنار پدرش می‌بود! گوشه‌ای از همان حمام می‌خوابید و شاهد مصرف دخانیات پدری بود که از بو و دود مواد مخدر خود، پسرش را هم بی‌بهره نمی‌گذاشت.

عباس تبدیل شده بود به فردی ساکت و بی‌حرف با خورد و خوراکی ناچیز و قوتی در حد حیات. پذیرفته بود که پس از جراحت عمیق غرورش چیزی برای ازدست‌دادن ندارد.

حالا بعد از ماه‌ها مادرش دلتنگ و پشیمان شده به سراغش رفته بود تا به‌زور برش گرداند. آمده بود تا کمک بگیرد. عباس با لباس‌های مندرس و پاره نشسته بود روبه روی ما و با خودش آرام زمزمه می‌کرد. سرش را تکان می‌داد و در دنیای خودش غرق شده بود و به‌اندازه روز اول از دست مادرش عصبانی بود. راضی نمی‌شد تا برگردد. گوشه از حمام نمور و آلوده را به زندگی در خانه‌ای که تابلوی شکستگی وجودش بود ترجیح می‌داد.

سعی کردیم با او صحبت کنیم اما نشد. تنها واکنشی که نسبت به حرف‌های ما نشان می‌داد، تکان‌دادن سرش و وول‌خوردن‌های مداوم بود. ما مانده بودیم با حرکاتی غیرطبیعی و چهره‌ای تأثربرانگیز. چه باید می‌کردیم؟

# نهال خمیده 4

ترجیحمان این شد که ابتدا ارتباطی صمیمانه شکل دهیم تا بتوانیم تغییری ایجاد کنیم. برایش چند دست لباس نو خریدیم؛ بلکه روحیه رنجورش کمی بهتر شود. خوشحال شد؛ اما خنده‌اش سریع از روی لب‌هایش می‌پرید.

حرکاتش باعث شد تا برگه ارجاعش به روانپزشک را صادر کنیم و مع‌الاسف تشخیصمان درست از آب درآمد! عباس به دلیل فشار روانی زیاد، مبتلا به اسکیزوفرنی شده بود! نسخه داروهای اولیه را تهیه کردیم و شاهد مقدار قابل‌توجهی از بهبود حالاتش شدیم.

نتیجه ساعت‌ها مشاوره و آموزش مادرش، در نهایت قانع‌شدن عباس برای برگشت به خانه بود. اما صاحب‌خانه سد عظیمی شده بود برای بازگشت عباس! در نهایت با کمک مادر خانواده مکان زندگی تغییر یافت و به‌اضافه شما توانستیم مقداری از کمبود لوازم منزل را جبران کنیم.

حالا عباس و خانواده‌اش در خانه کوچکی زندگی می‌کنند که لوازم چندانی ندارد. مادر باید زمان بیشتری را صرف محافظت از دختر و پسران خود کند و قادر به انجام شغل تمام وقت نیست.

گرچه آرامش نسبی و قابل اتکایی در خانه برپاست، اما خانواده عباس نیازمند کمک‌هزینه درمان و معیشت هستند. باشد تا به‌اضافه شما بتوانیم این نهال خمیده را، دوباره راست‌قامت کنیم…

ایستاده در خودش کزکرده بود، با چادری مندرس که بارها وصله‌خورده بود؛ دقیقاً مانند دلش!

سعی کردم بفهمم از سرمای دی‌ماه و کم لباسی می‌لرزد یا بار زندگی زانوهایش را سست کرده. بعد از مدتی با صدایی آرام و جویده‌جویده شروع به صحبت کرد… دو فرزند پسر داشت. یکی دوازده و دیگری شانزده‌ساله که به علت شرایط نامساعد زندگی دو سالی می‌شد از تحصیل بازمانده بودند.

حرف که می‌زد دست‌هایش را در هم می‌مالید. مثل مادربزرگم وقتی غذا کم درست کرده بود و سر ظهر مهمان ناخوانده می‌رسید!

این عزیزمان هم مهمان ناخوانده‌اش شده بود اعتیاد و بی‌مبالاتی همسری که به تن‌فروشی وادارش می‌کرد تا بتواند هزینه مخدری که نشخوار می‌کند را این‌گونه به دست بیاورد. حالا فاطمه عزمش را جزم کرده بود و از او گریخته بود.

بی‌سرپناهی باعث شده بود مهمان خواهر مطلقه‌اش شود. خواهری که فضای زندگی‌اش از گرگ‌هایی که از آنها می‌ترسید بهتر نبود.

یک‌خانه با فضایی کمتر از ۶۰ متر و هشت نفر که بالاجبار در آنجا زندگی می‌کردند… هفت‌نفری که پنج تا آنها دختر و پسران نوجوان و در حال بلوغ بودند که به همراه مادربزرگ خانواده، این درهم‌پیچیدگی را “زندگی” می‌نامیدند!

خواهرش به چشم یک خدمتکار نگاهش می‌کرد؛ مجبور بود به‌ازای هر نفسش در آن خانه، توقعات ریزودرشت همه را اقناع کند و اجازه خروج از منزل را  حتی برای مشایعت فرزندان تا مدرسه و یا خرید مایحتاجش هم نداشت.

و خرج خانه از کجا می‌آمد؟ کمی طول کشید تا کشف کردیم…

روزی در میانه‌های زمستان به بهانه دیدار به منزل خواهر رفتیم. خانه، یک فضای کوچک و به‌هم‌ریخته بود با نیم حیاطی مملو از دود و مزین شده به گل‌هایی پژمرده  و تشنه که گویی دست به دامان ما شده بودند برای نجات…

روبه‌رو، چند پله بلند سیمانی و پر از ته‌سیگارهای تازه خاموش شده بود که یک راه برای اتاق محل زندگی باز می‌کرد و راه دیگر به زیر زمین می‌خورد. اتاق، شلوغ و درهم و حداکثر دوازده متر بود؛ حاوی سه کمد لباس، حصیری مندرس به‌عنوان فرش و بالش و پتوهایی انبوه شده در کنج دیوار… و یک تلویزیون…

تلویزیونی که نه فقط نمایشگری برای تماشا، که اتاقکی بود طلسم شده برای افسون هر آنکه در آن خانه نفس می‌کشید.

مرکبی چموش که اعضای خانه برای تفریح بر فتراکش می‌نشستند و می‌راندند در زمینی آکنده از فساد و ابتذال.

فاطمه زمانی که دور از خواهر، از شرنگِ کارساز این نمایشگر می‌گفت، می‌لرزید. تنها ترس او، دو طفلی بودند که برای محافظت از آن‌ها تنها راه چاره، گرفتن دست‌هایش جلوی چشمان آن‌ها بود!

اما چرا این تفریح و چرا به‌صورت همگانی؟

پاسخ به این سؤال ما را به زیر زمین کشاند…

چند پله کافی بود تا به فضای اتاق زیر زمین اشراف پیدا کنیم. چرا که پنجره کوچکی در پیچ پله، ما را به این امر قادر می‌کرد. اما ادامه دادیم…

درب باز شد و چیزی که به چشم آمد یک‌تخت دونفره بود و مافی الضمه…

حدس‌زدن اتفاقاتی که در این اتاقک می‌افتاد، کار سختی نبود؛

اما تنها چیزی که در ابتدا باعث سست‌شدن زانوهای روانمان شد، یادآوری آن پنجره کوچک بود و بچه‌ها… بچه‌ها…

بوق‌زدن‌های پیاپی یک ماشین لوکس جلو در نیمه‌باز حیاط و پیاده‌شدن زن و مردی با وضع نامناسب، شک ما را تبدیل به‌یقین کرد.

ناچار از خانه بیرون آمدیم و به نگرانی‌های فاطمه بابت سررسیدن خواهرش پایان دادیم… اما ذهن ما؟ آرامش را گم‌کرده بود…

چند روز بعد توانست به دیدارمان بیاید و معماهای ذهن ما را تا حدود زیادی رام کرد. سر را پایین انداخته بود، درست عین دختربچه‌ای که منتظر ملامت مادر است. اما اشتباهی متوجه فاطمه نبود… و ای‌کاش می‌شد در آغوشش کشید و ساعت‌ها ساکن ماند.

آنچه دریافتیم این بود که خواهرش، هم زیر زمین را به طور ساعتی کرایه می‌دهد هم تن خودش را… و فاطمه یا باید کار مشابه را برای درآمد خانه انجام می‌داد یا امور خانه را تنهایی به دوش می‌کشید و انتخابش… در عین تأثر ما را بسیار خرسند کرد.

اما حالا، این نیلوفر سرزده از مرداب کثیف، بیشتر از هرکسی به مدد نیاز داشت… و باید از کجا شروع می‌کردیم؟

خانه را برایمان پناهگاه معنی کرده بودند و مسبب آرامش، اما برای فاطمه، زنجیری بود که باید گسسته می‌شد.

تعویض خانه‌اش کاری سخت بود و نیازمند دست‌های یاری‌دهنده زیاد؛

اما آنچه در ابتدای این طومارِ منجی یادداشت کرده بودیم، دورکردن کودکانش از فضای خانه بود و در دسترس ترین راهکار، رفع مشکل ترک تحصیل آن‌ها بود که می‌توانست حتی برای چند ساعت آن‌ها را از منجلاب اجباری که در آن غوطه می‌خوردند، بیرون بیاورد.

مع‌الاسف مدرسه متوجه مفسده‌های خانواده شده بود و از ثبت‌نام مجدد خودداری می‌کرد. اما ما از پیگیری دست بر نداشتیم.

بچه‌ها، بچه‌های ما بودند و باید هرطور می‌شد نجاتشان می‌دادیم…

در نهایت با پیگیری‌های زیاد و انجام تعهدات و تضمینات لازم و با پرداخت شهریه، کتاب و هرآنچه برای تحصیلشان لازم بود، + شما، فرزندانمان را بعد از ۲ سال به مدرسه بازگرداندیم… و زیبایی این لبخندشان را با چه چیز در دنیا می‌توان قیاس کرد؟

فاطمه آمده بود با شوق…

می‌گفت خانه‌ای پیدا کرده برای اجاره و چشمانش برق می‌زد. با چنان سرور و انبساطی از خانه تعریف می‌کرد که گویی قصری است عظیم و پر جبروت.

تصور دوری از محیطی که در آن بود چنان سرخوش و شادش کرده بود که از برق چشمانش ما هم به وجد آمده بودیم.

اما ناگهان تمام شادی‌اش مانند شعله‌ای که خاموش می‌شود، فروریخت. صدایش را پایین آورد و گفت از کل هزینه رهن، فقط یک‌چهارم آن را دارد…

و حالا باید به نحوی مابقی هزینه را جور می‌کرد تا بتواند از آن تالاب خوفناک به خانه‌ای ۵۰ متری پناه ببرد.

وقتی رفت همه ما در بهتی از دوگانگی در ذهنمان غوطه خوردیم. از طرفی نگرانی بابت کمبود مهارت و احتمال ورود به باتلاقی از جنس آسیب‌های جدید وجود داشت که فاطمه را تهدید می‌کرد.

از طرفی راه نجاتش جدایی از سرچشمه فسادِ خویشاوندی بود. چه باید می‌کردیم؟ این سؤالی بود که هر ساعت ذهن ما را به خود مشغول کرده بود…

در نهایت تصمیم گرفتیم؛ تصمیمی که شاید سخت اما پای همه احتمالاتش ایستادیم.

رهن خانه را + شما پرداخت کردیم و او را تا خانه جدید کوچک اما امن خودش مشایعت کردیم. این بار هم + شما بودیم. +شما اسباب منزلش را خریدیم و خانه‌اش را از غبار تلخ تنهایی زدودیم.

پابه‌پای چشم‌های فاطمه که از شوق می‌خندید، خندیدیم.

پرده سفید پنجره را که وصل کردیم، اشک‌هایش را، یواشکی، پاک کرد و با صدایی که از شادی می‌لرزید گفت گرچه تا روال عادی زندگی فاصله زیادی دارد؛ اما همه تلاشش را برای پشیمان نشدنمان خواهد کرد. دلش می‌خواست روزی برسد که دستگیر دیگری شود و این آرزویش تمام زخم‌های خستگی تنمان را تیمار کرد.

حالا از آن روز چند ماهی می‌گذرد. فاطمه کاری در خور پیدا کرده و با مدیریت دستمزدش به‌خوبی از پس زندگی برمی‌آید. تحصیل فرزندانش را مدیریت می‌کند و یک‌تنه برای همه، نماد یک نیلوفر صورتی زیبا، ظریف اما مقاوم است و چه موهبتی بالاتر از این؟

به اضافه شما

نخستین روزی که پا به اینجا گذاشت، چنان مرغک خیسی که از غم پا گرفته باشد در خودش می‌لرزید.

چشمان درشت و قشنگش درست مانند ابرهای بهاری، خیس و قرمز بود. مشخص بود برای این که مادر راضی‌اش کند که از خانه بیرون بیاید بسیار گریه کرده بود.

حالا ما بودیم و یک دختر ۱۳ساله که از ترس حتی به‌سختی و با لکنت حرف می‌زد. بهار؛ بهاری که سرنوشتش، بهاری رقم نخورده بود.

مانده بودم بین دوراهی اصول مشاوره یا اصل انسانیت که در آغوشش بگیرم یا نه. در نهایت با تردید، یک‌قدم جلو رفتم که خودش را پرت کرد در آغوشم. انگار آهوی کوچکی باشد که از چنگال وحوش رمیده و دنبال پناهی قوی می‌گردد.

کمی که گذشت آرام خودش را عقب کشید. چشمانش را با دستمال پاک کرد و با همان صدای گرفته و معصوم ولی لرزان، شروع کرد به تعریف‌کردن ماجرای تلخی که تحمل آن برای قلب کوچکش بیش از اندازه، ‌بزرگ بود…

پدرش سال‌های زیادی درگیر مصرف روان‌گردان بود و قلدری. سه‌ساله بود که نصفه‌شب‌ها پدرش بر اثر ناهوشیاری از خواب بیدارش می‌کرد و تا سرحد بیهوشی کتکش می‌زد فقط برای آن که خرده پول‌های قلکش را بگیرد و خرج خرید نیازش کند و دست‌وپازدن‌های مادرش، کاملاً بی‌فایده بود.

مردی که منطقه‌ای از دست گردن‌کلفتی‌هایش در عذاب بودند مگر با ضجه و مویه‌های طفلی سه‌ساله آرام می‌گرفت؟

روزها و سال‌ها به همین منوال طی شده بود تا این که یک روز عصر درنهایت، مادر، عزم خود را جزم می‌کند؛ دست دلبندش را می‌گیرد و از خانه می‌گریزد و برای همیشه ترس پیداشدن را به جان می‌خرد.

قلاب پناهش را می‌اندازد در خانه برادرش تا هم سرپرستی باشد برای دخترش و هم جان‌پناهی برای خودش از دست همسری که حالا خطرناک تَرَش کرده بود. اما آنچه از آن روزها بیشتر از بقیه به‌جامانده بود، ترس و اضطرابی بود که شیره وجود پرطراوت بهار ما را می‌مکید.

به مدرسه نمی‌رفت؛ چون تنها ترسش این بود که پدرش، البته اگر نام پدر برازنده‌اش باشد، پیدایش کند.

اما مشکل فقط این نبود. درد آن جا تا بیخ استخوانمان را فشار داد که فهمیدیم همه این سال‌های خانواده دایی‌اش برای تربیت درست و حذر از کارهای اشتباه، او را به تحویل پدر تهدید می‌کردند و حالا بهار کوچک را خزانِ ترس و وحشت در آغوش گرفته بود…

باید آرام می‌شد وگرنه هیچ کاری از دستمان برنمی‌آمد. می‌دانستم پدرش با وجود اعتیاد شدیدی که پیدا کرده بود امکان کمی داشت دلتنگی و غیرت مجابش کند که پی خانواده‌اش را بگیرد. برای همین با لبخندی آرام و مادرانه و با قاطعیت زیادی مطمئنش کردم که کنارش خواهم ماند و هرگز اجازه نمی‌دهم اتفاقی تهدیدش کند.

این قول اگرچه سخت بود و مسئولیت زیادی داشت؛ اما همه عواقبش را به جان خریدم. نگاه معصومش را موقع آرام‌گرفتن با چه چیزی می‌شد تعویض کرد؟

ترسی که سال‌ها مهمانِ جانش بود حالا شبیه یک هشت پای غول‌پیکر بود که هرکدام از پاهایش را روی یک بخش از زندگی بهارمان انداخته و حالا باید برای قطع‌کردن هرکدامش، تلاشی رستم وار می‌کردیم.

اولین پا، لکنت ناشی از اضطراب زیادش بود که رفته‌رفته با القای آرامش و رفع احساس ترسش بهتر شد. گرچه هنوز هم هرآن یادآور خاطرات پدرش بود، زبانش قاصر می‌شد و کلامش منقطع.

حالا بهار شده بود دختر همه ما. غمش، غصه هفتاد سالمان و خنده‌اش قوت لازمه حیاتمان بود. دوستی‌مان باعث شده بود بر ترسش غلبه کند و حالا باید پای دیگر غول را از جا می‌کندیم: مدرسه!

رفتن به مدرسه برای دخترمان مساوی بود با نگرانی برای پیداشدن توسط مردی که فقط نام مردها را یدک  می‌کشید. حالا اما، آرام شده بود و مطمئن از پشتیبانی ما و وقت آن رسیده بود که به مدرسه باز گردانیمش.

باید طوق محنت و بیم را از گردنش باز می‌کردیم و پروازش می‌دادیم برای صعود در مدارج تحصیلی. راه چاره اولیه، آموزش و جبران مطالب عقب‌افتاده برای امتحانات بود. روزها و ساعت‌ها کنار هم یاد می‌گرفتیم و شوق بهار برای یادگیری این بار دلیلی محکم برای زورافزایی‌مان بود.

هر روز کتاب‌هایش را دستش می‌گرفت و با امید به پیشرفت چند ساعتی را کنارم می‌نشست تا ثابت کند زندگی هنوز دلایل زیادی برای جانزدن دارد.

بهار محکم بود و از ته قلبش می‌خواست شرایط را به نحو بهتری تغییر دهد. هر روز بیش از روز قبل ثابت می‌کرد به دنیا آمده تا مسیری بالاتر از سنش و توانی که به نظر می‌رسید را طی کند. تا ثابت کند ورای هر کمک و دلسوزی، این خویشتن هر انسان است که می‌بایست میل به پیشرفت و رهایی داشته باشد. بهار اینجا بود تا ما تازه بمانیم…

حالا جوانه کوچک ما به مدد تلاش‌هایش توانسته نمرات خوبی در مدرسه کسب کند. سرش را بالا می‌گیرد و برای آینده‌اش تلاش می‌کند. مادرش می‌خندد و قلب ما آکنده است از شادی.

آن چیزی که جامانده، تغییر محل سکونت از خانه برادری است که گرچه سرپناهی است نعمت، برای در بیابان مانده، اما آسیب‌های خودش را دارد. بهار می‌بایست در خانه‌ای آرام‌تر همراه مادرش شاکله زندگی‌اش را پی بریزد تا از گزندهای تربیتی دور بماند.

این کبوتر کوچک و سفید باید دست‌های کودکانه‌اش را از این همه کار منزلی که به‌خاطر جبران ماندنش در خانه دایی می‌کند، بشوید و به‌جای آن قلم و کتاب را میان انگشتانش بفشارد تا زندگی باز جای دلنشین خود را در قلب بهاری‌اش باز کند. + شما می‌توانیم؟