ایستاده در خودش کزکرده بود، با چادری مندرس که بارها وصلهخورده بود؛ دقیقاً مانند دلش!
سعی کردم بفهمم از سرمای دیماه و کم لباسی میلرزد یا بار زندگی زانوهایش را سست کرده. بعد از مدتی با صدایی آرام و جویدهجویده شروع به صحبت کرد… دو فرزند پسر داشت. یکی دوازده و دیگری شانزدهساله که به علت شرایط نامساعد زندگی دو سالی میشد از تحصیل بازمانده بودند.
حرف که میزد دستهایش را در هم میمالید. مثل مادربزرگم وقتی غذا کم درست کرده بود و سر ظهر مهمان ناخوانده میرسید!
این عزیزمان هم مهمان ناخواندهاش شده بود اعتیاد و بیمبالاتی همسری که به تنفروشی وادارش میکرد تا بتواند هزینه مخدری که نشخوار میکند را اینگونه به دست بیاورد. حالا فاطمه عزمش را جزم کرده بود و از او گریخته بود.
بیسرپناهی باعث شده بود مهمان خواهر مطلقهاش شود. خواهری که فضای زندگیاش از گرگهایی که از آنها میترسید بهتر نبود.
یکخانه با فضایی کمتر از ۶۰ متر و هشت نفر که بالاجبار در آنجا زندگی میکردند… هفتنفری که پنج تا آنها دختر و پسران نوجوان و در حال بلوغ بودند که به همراه مادربزرگ خانواده، این درهمپیچیدگی را “زندگی” مینامیدند!
خواهرش به چشم یک خدمتکار نگاهش میکرد؛ مجبور بود بهازای هر نفسش در آن خانه، توقعات ریزودرشت همه را اقناع کند و اجازه خروج از منزل را حتی برای مشایعت فرزندان تا مدرسه و یا خرید مایحتاجش هم نداشت.
و خرج خانه از کجا میآمد؟ کمی طول کشید تا کشف کردیم…
روزی در میانههای زمستان به بهانه دیدار به منزل خواهر رفتیم. خانه، یک فضای کوچک و بههمریخته بود با نیم حیاطی مملو از دود و مزین شده به گلهایی پژمرده و تشنه که گویی دست به دامان ما شده بودند برای نجات…
روبهرو، چند پله بلند سیمانی و پر از تهسیگارهای تازه خاموش شده بود که یک راه برای اتاق محل زندگی باز میکرد و راه دیگر به زیر زمین میخورد. اتاق، شلوغ و درهم و حداکثر دوازده متر بود؛ حاوی سه کمد لباس، حصیری مندرس بهعنوان فرش و بالش و پتوهایی انبوه شده در کنج دیوار… و یک تلویزیون…
تلویزیونی که نه فقط نمایشگری برای تماشا، که اتاقکی بود طلسم شده برای افسون هر آنکه در آن خانه نفس میکشید.
مرکبی چموش که اعضای خانه برای تفریح بر فتراکش مینشستند و میراندند در زمینی آکنده از فساد و ابتذال.
فاطمه زمانی که دور از خواهر، از شرنگِ کارساز این نمایشگر میگفت، میلرزید. تنها ترس او، دو طفلی بودند که برای محافظت از آنها تنها راه چاره، گرفتن دستهایش جلوی چشمان آنها بود!
اما چرا این تفریح و چرا بهصورت همگانی؟
پاسخ به این سؤال ما را به زیر زمین کشاند…
چند پله کافی بود تا به فضای اتاق زیر زمین اشراف پیدا کنیم. چرا که پنجره کوچکی در پیچ پله، ما را به این امر قادر میکرد. اما ادامه دادیم…
درب باز شد و چیزی که به چشم آمد یکتخت دونفره بود و مافی الضمه…
حدسزدن اتفاقاتی که در این اتاقک میافتاد، کار سختی نبود؛
اما تنها چیزی که در ابتدا باعث سستشدن زانوهای روانمان شد، یادآوری آن پنجره کوچک بود و بچهها… بچهها…
بوقزدنهای پیاپی یک ماشین لوکس جلو در نیمهباز حیاط و پیادهشدن زن و مردی با وضع نامناسب، شک ما را تبدیل بهیقین کرد.
ناچار از خانه بیرون آمدیم و به نگرانیهای فاطمه بابت سررسیدن خواهرش پایان دادیم… اما ذهن ما؟ آرامش را گمکرده بود…
چند روز بعد توانست به دیدارمان بیاید و معماهای ذهن ما را تا حدود زیادی رام کرد. سر را پایین انداخته بود، درست عین دختربچهای که منتظر ملامت مادر است. اما اشتباهی متوجه فاطمه نبود… و ایکاش میشد در آغوشش کشید و ساعتها ساکن ماند.
آنچه دریافتیم این بود که خواهرش، هم زیر زمین را به طور ساعتی کرایه میدهد هم تن خودش را… و فاطمه یا باید کار مشابه را برای درآمد خانه انجام میداد یا امور خانه را تنهایی به دوش میکشید و انتخابش… در عین تأثر ما را بسیار خرسند کرد.
اما حالا، این نیلوفر سرزده از مرداب کثیف، بیشتر از هرکسی به مدد نیاز داشت… و باید از کجا شروع میکردیم؟
خانه را برایمان پناهگاه معنی کرده بودند و مسبب آرامش، اما برای فاطمه، زنجیری بود که باید گسسته میشد.
تعویض خانهاش کاری سخت بود و نیازمند دستهای یاریدهنده زیاد؛
اما آنچه در ابتدای این طومارِ منجی یادداشت کرده بودیم، دورکردن کودکانش از فضای خانه بود و در دسترس ترین راهکار، رفع مشکل ترک تحصیل آنها بود که میتوانست حتی برای چند ساعت آنها را از منجلاب اجباری که در آن غوطه میخوردند، بیرون بیاورد.
معالاسف مدرسه متوجه مفسدههای خانواده شده بود و از ثبتنام مجدد خودداری میکرد. اما ما از پیگیری دست بر نداشتیم.
بچهها، بچههای ما بودند و باید هرطور میشد نجاتشان میدادیم…
در نهایت با پیگیریهای زیاد و انجام تعهدات و تضمینات لازم و با پرداخت شهریه، کتاب و هرآنچه برای تحصیلشان لازم بود، + شما، فرزندانمان را بعد از ۲ سال به مدرسه بازگرداندیم… و زیبایی این لبخندشان را با چه چیز در دنیا میتوان قیاس کرد؟
فاطمه آمده بود با شوق…
میگفت خانهای پیدا کرده برای اجاره و چشمانش برق میزد. با چنان سرور و انبساطی از خانه تعریف میکرد که گویی قصری است عظیم و پر جبروت.
تصور دوری از محیطی که در آن بود چنان سرخوش و شادش کرده بود که از برق چشمانش ما هم به وجد آمده بودیم.
اما ناگهان تمام شادیاش مانند شعلهای که خاموش میشود، فروریخت. صدایش را پایین آورد و گفت از کل هزینه رهن، فقط یکچهارم آن را دارد…
و حالا باید به نحوی مابقی هزینه را جور میکرد تا بتواند از آن تالاب خوفناک به خانهای ۵۰ متری پناه ببرد.
وقتی رفت همه ما در بهتی از دوگانگی در ذهنمان غوطه خوردیم. از طرفی نگرانی بابت کمبود مهارت و احتمال ورود به باتلاقی از جنس آسیبهای جدید وجود داشت که فاطمه را تهدید میکرد.
از طرفی راه نجاتش جدایی از سرچشمه فسادِ خویشاوندی بود. چه باید میکردیم؟ این سؤالی بود که هر ساعت ذهن ما را به خود مشغول کرده بود…
در نهایت تصمیم گرفتیم؛ تصمیمی که شاید سخت اما پای همه احتمالاتش ایستادیم.
رهن خانه را + شما پرداخت کردیم و او را تا خانه جدید کوچک اما امن خودش مشایعت کردیم. این بار هم + شما بودیم. +شما اسباب منزلش را خریدیم و خانهاش را از غبار تلخ تنهایی زدودیم.
پابهپای چشمهای فاطمه که از شوق میخندید، خندیدیم.
پرده سفید پنجره را که وصل کردیم، اشکهایش را، یواشکی، پاک کرد و با صدایی که از شادی میلرزید گفت گرچه تا روال عادی زندگی فاصله زیادی دارد؛ اما همه تلاشش را برای پشیمان نشدنمان خواهد کرد. دلش میخواست روزی برسد که دستگیر دیگری شود و این آرزویش تمام زخمهای خستگی تنمان را تیمار کرد.
حالا از آن روز چند ماهی میگذرد. فاطمه کاری در خور پیدا کرده و با مدیریت دستمزدش بهخوبی از پس زندگی برمیآید. تحصیل فرزندانش را مدیریت میکند و یکتنه برای همه، نماد یک نیلوفر صورتی زیبا، ظریف اما مقاوم است و چه موهبتی بالاتر از این؟
به اضافه شما