زنجیرِ گسستنی
ایستاده در خودش کزکرده بود، با چادری مندرس که بارها وصلهخورده بود؛ دقیقاً مانند دلش! سعی کردم بفهمم از سرمای دیماه و کم لباسی میلرزد یا بار زندگی زانوهایش را سست کرده. بعد از مدتی با صدایی آرام و جویدهجویده شروع به صحبت کرد… دو فرزند پسر داشت. یکی دوازده و دیگری شانزدهساله که به […]

