اولین باری که دیدمش اواخر تابستان بود.

در را که باز کرد یک کوه دیدم با وقاری کم نظیر. کم صحبت می کرد و آهسته. قدری از موهای خرمایی رنگش صورتش را پوشانده بود. چهره ای دلنشین داشت اما نگاهی به غایت سرد…

آمده بود تا برای برنامه ریزی کنکورش از ما کمک بخواهد. میدانست که مادرش برای کمک و مشاوره و هر از چندگاهی دریافت بسته های غذایی به ما مراجعه میکند اما سرش را بالا گرفته بود و استقلالش را به رخ میکشید.

رها دختری هجده ساله بود با هجده هزار زخم بر تنی نحیف؛ اما مثل صخره ای که شلاق های موج را تاب آور است، محکم بود. دختری بود حاصل ازدواجی ناموفق، که حالا پدر دائم الخمر و خواهری را که شغلش، عشوه آمدن های خیابانی بود، ترک کرده بود و همراه با مادرش در خانه مادربزرگی زندگی میکرد که از حضورشان اظهار شادمانی نمیکرد. خانه کوچک بود و شلوغ؛ با غر زدن های متوالی زنی سالخورده. بعد از مدرسه، بدون غذا به کتابخانه می رفت و شب ها تا دیروقت در حمام کوچک خانه، زیر اندازی پهن می کرد و درس میخواند…

رها جوانه ای بود میان تخته سنگ های سخت، که سر برآورده بود و قصد رشد داشت.

می آمد، روی صندلی می نشست و زل می زد به من تا برایش تبیین کنم که باید چگونه درس بخواند تا داروسازی قبول شود. قصد کرده بود دارویی بسازد تا اعتیاد را ریشه کن کند. به قدری آرام و بدون واکنش بود که احساس میکردم حرف هایم را نمی فهمد. اما روز بعد همه را مو به مو جامه عمل پوشانده بود… غصه، ساکتش کرده بود اما تسلیم نه!

اواسط زمستان، در یک روز بارانی، رها با یک مانتوی نازک بهاری آمد و درحالی که دست هایش از سرما یخ کرده بود، آخرین برگه برنامه ریزی درسی اش را گرفت و برای همیشه رفت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *